
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: پیامبر و اهل بیتش، مهربانتر از مادر، دلسوزتر از پدر
گروه سنی: 9 تا 11 سال
نویسنده: زهرا مرادی
سلام به روی ماه همهی دختر / پسرهای گلم. عیدتون مبارک باشه.
خب یکی به من بگه امروز چه عیدیه؟ {شنیدن پاسخ بچهها در حد یکی دو جمله}
آفرین به شماها که انقدر حواستون جَمعه. امروز، هم تولد پیامبر مهربونمونه و هم، تولد امام ششم امام جعفر صادق علیه السلام. ما چند تا امام داریم بچهها؟ ... گفتیم امام صادق امام چندم ما هستن؟ ... بیاین یک بار، اسم امامهامون رو از امام اول تا امام ششم بگیم ببینیم اسمهاشون یادمون هست؟ امام اول؟ ...
یه دست به افتخار خودتون که انقدر خوشگل جواب دادید بزنید.
بچهها میدونید چرا ما تولد پیامبر و امامهامون رو عید میدونیم و جشن میگیریم؟ {شنیدن پاسخ بچهها در حد چند جمله} همونطور که دوستامون گفتن، چون ما پیامبر و امامهامون رو خیلی دوست داریم. چرا دوستشون داریم؟ چون خیلی مهربون هستن. همهی ما چه کوچیک باشیم، چه بزرگ، آدمهایی که ما رو دوست دارن و باهامون با مهربونی رفتار میکنند و ما براشون مهم هستیم رو دوست داریم. مثل بابا، مامانهامون که با ما مهربون هستن و خیلی دوستمون دارن و خوشبختی و خوشحالی و سلامت ما براشون مهمه. مگه نه؟
حالا که حرف از بابا مامانها شد، بریم چند تا نمایش کوچولو از یه مامان و بابای الکی ببینیم. چرا میگم الکی؟ بیاین خودتون ببینید تا متوجه بشید.
{سه نمایش کوتاه و طنزگونه با کمک سه نفر از بچهها که از قبل با آنها هماهنگ شده، اجرا میگردد. ترجیح بر این است که نمایش، توسط بچهها اجرا شود. مثلا از فرزند خودتان یا دست اندرکاران کمک بگیرید و یا اگر جشن در مدرسه برگزار میشود، یک ساعت پیش از آغاز برنامه، با سه نفر از دانش آموزان متن را تمرین کنید. متنها کوتاه و نقشها ساده هستند، لذا با کمی تمرین، قابل اجرا هستند. قرار نیست یک نمایش جدی و بی نقص اجرا شود. فقط میخواهیم با زبان طنز، توجه بچهها را به چند نکتهی برجسته از رفتار پدر و مادرهای خوب و مهربان جلب کنیم. چنانچه امکان اجرا توسط بچهها را نداشتید، بزرگترها هم میتوانند نقشها را اجرا نمایند.}
نمایش اول:
نقشهای موجود: مادر و بچه
بچه، چون تب دارد و حالش خوب نیست، با یک دستمالِ مثلا خیس سعی میکند تب خود را پایین بیاورد. دستمال را داخل کاسهای که مثلا آب دارد فرو میکند، میچلاند و روی پیشانی خود میگذارد. در تمام مدت هم آه و ناله و سرفه میکند: آآآآآی وااااای چقدر حالم بده، چقدر تب دارم، چقدر گلوم درد میکنه ...
همزمان مادر چند روسری مختلف در دست دارد و مثلا در آینه خودش را نگاه میکند تا ببیند کدام روسری به او بیشتر میآید.
بچه با سرفه: «مامان میشه لطفا من رو ببری دکتر؟ حالم خیلی بده»
مادر همچنان نگاهش به آینه و در حال انتخاب روسری میگوید: «عزیزم الان وقت ندارم ببرمت دکتر. قراره با دوستام برم سینما»
بچه چشمهایش را به حالت تعجب رو به بچهها گرد میکند و با لحن بامزهی همراه با تعجب میگوید: «سینما؟!!»
مربی رو به بچهها: «وا! این بچه داره تو تب میسوزه، اون وقت مامانش به جای اینکه اون رو ببره دکتر، میخواد ولش کنه بره سینما.»
بچه: «میشه لطفا وقتی از سینما برگشتید برام سوپ بپزید؟ گلوم خیلی میسوزه.»
مادر: «سوپ؟ آخه من دیر برمیگردم. چون بعد از سینما با دوستام میخوایم بریم ساندویچ بخوریم. حالا بذار برگردم ببیینم اصلا اون موقع حالش رو دارم برات سوپ درست کنم یا نه. فعلا خداحافظ عزیزم.»
مربی: «ای وایِ من. بچهها به نظرتون یه مامان خوب اینجوریه؟ من که فکر نمیکنم. یک مامان خوب، اینجوری نسبت به بچهش بی خیال نیست. مامان خوب از دیدن ناراحتی و مریضی بچهش ناراحت میشه و هر کاری میکنه تا حال بچهش زودتر خوب بشه؛ نه عین مامانِ الکیِ نمایش ما که عین خیالش نبود بچهش مریضه و داره درد میکشه. بچه رو توی این حال و روز وِل کرد، با دوستاش رفت سینما. مامانهای مهربون ما ترجیح میدن خودشون مریض بشن ولی بچههاشون نه. اون وقت مامان الکی نمایش ما حتی حاضر نبود از سینما رفتنش به خاطر مریضی بچهش بگذره. از این که یه مامان درست حسابی در نیومد. بریم نمایش بعدی رو ببینیم. ببینیم این دفعه چه خبره.»
نمایش دوم:
نقشهای موجود: پدر و بچه
در این نمایش پدر تا انتهای بازی خیلی خونسرد و بی تفاوت نسبت به فرزندش در حال شمردن پولهایش است. بچه از راه میرسد و میگوید: «سلام بابایی؛ خسته نباشی»
پدر بدون اینکه سرش را بلند کند: «سلام دختر/پسر گلم. چطوری بابا؟ مدرسه چه خبر بود؟ »
از قبل، یک لنگه کفش یا پاپوش پاره که انگشتهای بچه به وضوح از آن بیرون زده، پای بچه باشد. چون نمایش جدی نیست، پاپوش بافتنی پاره یا جوراب پاره هم برای این کار کفایت میکند. بچه در حالی که انگشتِ از کفش بیرون زده را به سمت پدر میگیرد، میگوید: «امروز توی مدرسه کفشم پاره شد و انگشتم اَزَش زد بیرون.»
پدر همچنان در حال شمارش پول میگوید: «عه چه جالب!»
بچه چشمهایش را گرد میکند و با تعجب میگوید: «جالب؟ کجاش جالبه؟ هم تا برسم خونه کلی خجالت کشیدم، هم انگشتم زخم شد.»
پدر: «عه، چه بد!»
بچه باز با تعجب به تماشاچیها نگاه میکند و بعد رو به پدر میگوید: «میشه با هم بریم کفش بخریم؟»
پدر همچنان در حال شمردن پولها و یادداشت کردن چیزی روی کاغذ میگوید: «باشه عزیزم، ولی باید تا ماه دیگه که حقوق میگیرم، صبر کنی.»
بچه با تعجب: «تا ماه دیگه؟!!!! تا اون موقع من با چی برم مدرسه؟»
پدر: «با دااامپایی.»
بچه: «دااامپایی؟! با داامپایی که نمیشه برم مدرسه. نمیشه با همین پولهایی که دست تونه بریم کفش بخریم؟»
پدر: «نه عزیزم نمیشه. با این پولها میخوام برای ماشینم باند بخرم.»
بچه: «باند؟!! دوپس دوپس دوپس؟»
پدر: «بله، دوپس دوپس دوپس. تازه، آخر هفته هم با همکارهام قراره بریم پارک آبی. خودت بگو دیگه پولی برای کفش میمومنه؟»
بچه دوباره با تعجب به تماشاچیها نگاه میکند.
مربی: «ای بابا. اون از اون مامان، این هم از این بابا. بچهها شما بگید؛ یه بابای دلسوز اینجوریه؟ ... من هم با شما موافقم. یک بابای خوب، دلسوزه و بیشتر از اینکه به فکر خودش باشه، به فکر بچهش هست. نه مثل این بابای الکیِ نمایشِ ما که اصلا براش مهم نبود بچه چه مشکلی داره... خب بریم نمایش آخر رو ببینیم. امیدوارم این دفعه دیگه یه مامان بابای خوب و واقعی توی نمایشمون باشه.»
نمایش سوم:
نقشهای موجود: پزشک، مادر و بچه
پزشک با روپوش سفید و وسایل پزشکی اسباب بازی در حال معاینهی بچه: «بگو آآآآ»
بچه: «آآ آ آآ، آ مثل آلبالو؛ که دوست شده با آلو آآ آ آآ، آ مثل آهو؛ دوید و رفت روی کوه» {این شعر را معمولا بچهها در پیش دبستان و کلاس اول، در درس آواشناسیِ «آ» یاد میگیرند. برای دریافت آهنگ، اینجا کلیک کنید.}
پزشک با چشمهای گرد شده از تعجب به تماشاچیها نگاه میکند و بعد به بچه میگوید: «گفتم بگو آآآ که ته گلوت رو ببینم؛ برام شعر میخونه. بگو آآ ببینم»
بچه: «آآ آ آآ»
پزشک: «آآ آ آآ، آ مثل آمپول؛ که میزنی نوش جون»
بچه با همان ریتم: «وای وای، وای وای وای»
پزشک رو به مادر: «یکسری دارو نوشتم که از داروخانه میگیرید؛ تا یک هفته سرخ کردنی نخوره؛ سوپ و آش بهش بدید. آب یخ، بستنی، و کلا چیزهای خیلی سرد، براش ضرر داره؛ تا یک هفته نخوره. زیر باد کولر هم نشینه.»
مادر: «خیلی ممنون، آقای دکتر. چشم حواسم بهش هست».
پزشک: «به سلامت»
مادر و بچه: «خداحافظ»
مادر دست فرزندش را میگیرد و مثلا در حال راه رفتن در خیابان هستند که بچه میگوید: «مامان من آمپول دوست ندارم. میشه نزنم؟»
مادر: «الهی من قربونت برم. باشه نزن»
بچه: «اگه شربتش تلخ بود، میشه نخورم؟»
مادر: «الهی قربونت برم، چرا نمیشه؟ تلخ بود نخور»
بچه: «عه، مامان همون بستنی فروشی که بستنیهای خیلی خوشمزه داره. میشه برام بستنی بخری؟»
مادر: «الهی دورت بگردم. هوس بستنی کردی؟ بیا بریم برات بخرم»
بچه: «ممنون مامان. شما خیلی مهربونی. میشه لطفا بعدش یخ در بهشت هم بخری؟ خیلییی گرممه و تشنمه آخه»
مادر: «مامان دورت بگرده. چرا نمیشه؟ یخ در بهشت هم میخرم برات. بیا بریم اونجا که باد کولر میزنه بشین یه کم خنک بشی، من، هم بستنی برات بخرم، هم یخ در بهشت.»
بچه: «ممنون مامان مهربونم»
مربی: «عه، حالا من هیچی نمیگم، این مثلا مامان، شورِش رو در میاره. بچهها رفتار این مامان با بچهش درسته به نظرتون؟ به نظرتون یه مامان مهربون، یعنی مامانی که هرچی بچه خواست حتی اگه به ضررش بود، بهش بده؟» {مربی اجازه دهد تا بچهها در حد چند جمله نظرشان را بگویند و بعد محتوای هر سه نمایش را اینگونه جمع بندی کند:}
پس همهتون موافقید که مامان و بابای خوب و مهربون، حواسشون به بچههاشون هست؛ اونها رو از خودشون بیشتر دوست دارن؛ از خوشحالی بچههاشون خوشحال میشن، از ناراحتیشون ناراحت میشن؛ نسبت به بچههاشون بی تفاوت نیستن. مثل مامان بابای نمایش اول و دوممون نیستن که بچه مریض باشه، عین خیالشون نباشه. یا بچه یه مشکلی داشته باشه ولی برای مامان و بابا مهم نباشه و بگن اول تفریح و کار خودم، بعد اگه وقت و پول موند ببینم بچهم چی لازم داره. از اون طرف، مثل مامان نمایش آخر هم نیستن. مراقبن که بچههاشون کاری نکنند که براشون ضرر داشته باشه یا به خطر بیفتن. خلاصه که مامان و بابای خوب، همهی تلاششون رو میکنند که بچههاشون خوشبخت و سلامت و موفق بشن. درسته؟
آفرین به همهتون. حالا ربط این حرفهایی که گفتیم به جشن امروزمون و تولد پیامبر مهربونمون و امام صادق علیه السلام چیه؟ بیاین یه شعر با هم بخونیم و یه کم خوشحالی کنیم، بعدش بهتون میگم ربطش چیه.
{مربی، شعر زیر را با حالت آهنگین چند بار میخواند و بچهها قسمت آخر آن را تکرار میکنند:}
ما همه بچه مسلمون، مون، مون
همهمون شادیم و خندون، دون، دون
همه جا ستاره بارون، رون، رون
که شده تولد آخ جون، جون، جون
جشن شادی شده برپا، پا، پا
دیگه روشن شده دلها، ها، ها
همه شیعیانِ دنیا، یا، یا
همگی به یک صدا، دا، دا، دا
صلّ علی محمد صلوات بر محمد
خب امروز دربارهی اینکه بابا و مامان خوب و مهربون چه جوری هستن صحبت کردیم و بعدش میخواستیم بگیم این حرفها چه ربطی به جشن امروز ما و تولد پیامبرمون داره؟
ربط اون حرفها به پیامبرمون اینه که: پیامبر برای مردم، چه بزرگها چه کوچیکها، یه پدر مهربون و دلسوز بودن و مثل یه مامان خیلی مهربون حواسشون به اونها بود و هر کاری میکردن تا مردم خوشبخت و خوشحال باشند. یادتونه گفتیم یه مامان و بابای خوب، همهش به فکر بچههاشون هستن؟ از راحتی خودشون به خاطر خوشحالی و خوشبختی ما میگذرن؟ پیامبر هم دقیقا همین طوری بودن. برای اینکه به مردم کمک کنند تا قشنگتر و سالمتر زندگی کنند، برای اینکه بهشون یاد بدن چه جوری بهتر زندگی کنند و خوشبخت بشن، از خواب و استراحت و پول و همه چیزشون میگذشتن. حتی خیلی وقتها برای کمک به بقیه و خوشبخت کردن مردم، از آدمهای بدجنس کتک خوردن، حرفهای زشت شنیدن، بعضی وقتها آدمهایی که دلشون نمیخواست مردم خوشحال و خوشبخت بشن، از پشت بوم رو سر پیامبر آشغالهای کثیف و بدبو میریختن، حتی به سمتشون سنگ پرت کردن و سرشون رو شکستند، ... اما با همهی اینها، پیامبر مهربونمون مثل یه بابای دلسوز، مثل یه مامان خیلی مهربون، بچههاشون – یعنی مردم – رو وِل نکردن. نگفتن من دیگه خسته شدم، چقدر زحمت بکشم، چقدر اذیت بشم، دیگه کاری به کار بچههام ندارم. مگه میشه یه بابای مهربون، یه مامان مهربون از کمک به بچهش و تلاش برای خوشبختیش خسته بشه؟ مامان باباهاتون رو نگاه کنید. چقدر براتون زحمت میکشند، چقدر دوست دارن شما شاد و سلامت و خوشبخت و موفق باشین. پیامبر حتی از مامان باباهای خودتون هم بیشتر شما رو دوست داره. از هر پدر و مادری توی دنیا دلسوزتر و مهربونتره. درسته که پیامبرِ مهربون ما شهید شدن و الان بین ما توی این دنیا نیستن، ولی از توی بهشت حواسشون به ما هست، برامون دعا میکنند و از خدا میخوان که برامون اتفاقهای خوبی بیفته؛ و اگر چیزی برامون ضرر داره ولی خودمون حواسمون نیست، برامون پیش نیاد. از خوشحالیمون خوشحال میشن، از ناراحتیمون ناراحت میشن؛ مثل یه بابای خیلی خیلی دلسوز، مثل یه مامانِ خیلی خیلی مهربون. بیاین برای تشکر از این پیامبر مهربون که از هر بابا و مامانی مهربونترن، یک صلوات بفرستیم: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.
هر صلواتی که هر کدوم از شما فرستادین مثل یک شاخه گُلِ خوشگل و خوشبو بود که هدیه کردید به پیامبر مهربونمون. تقریبا 30 (؟) نفریم، 30 تا شاخه گل یعنی یک دسته گل خیلی خوشگل هدیه کردیم به پیامبر مهربونمون که امروز تولدشونه. امروز تولد امام ششممون امام صادق علیه السلام هم هست دیگه. پس یه دسته گل خوشگل هم هدیه کنیم به امام صادق علیه السلام ... یه دست و جیغ و هورا هم با همدیگه بریم که همه بدونن امروز عیده و ما چقدر خوشحالیم ...
حالا نوبتی هم باشه نوبت مسابقه است. هر سوالی که میپرسم دست بلند کنید بعد که اجازه دادم، جواب بدین. باشه؟ حواسها جَمعه؟ ... حالا معلوم میشه. با یه سوال آسون شروع میکنم، کم کم سختترش میکنم. بچه باهوشها کجا نشستن؟ ... {در برنامههای مربوط به اهل بیت علیهم السلام اگر هدیه یا جایزهای به بچهها داده میشود، برای همه تهیه شود. بچهها هدیه گرفتن را دوست دارند. وقتی ببینند به هر دلیلی دوستشان جایزه گرفته ولی خودشان نه، حس خوب حضور در مجلس اهل بیت برایشان تبدیل به حسّ سَرخوردگی میشود. لذا اگر برایتان مقدور نیست که به همه یادبود یا هدیه بدهید، مسابقه را بدون جایزه برگزار نمایید}
سوال 1) امروز برای چی جشن گرفتیم؟
سوال 2) وقتی یه اتفاق بدی برای ما میفته و ناراحت میشیم، از ناراحتی ما کی بیشتر ناراحت میشه؟ مامانمون؟ بابامون؟ پیامبر؟
سوال 3) اگه من از خدا یه چیز خوب بخوام، پیامبر هم برام دعا میکنه؟ ... اگه یه چیزی بخوام که خودم فکر میکنم خیلی خوبه ولی بعدا معلوم بشه که اصلا هم خوب نبوده و خیلی هم بد بوده، یا برام ضرر داشته، چی؟ باز هم پیامبر دعا میکنه که به اون چیزی که دلم میخواد برسم؟ {یادآوریِ نمایشی که مامان برای بچهی مریضش بستنی خرید ...}
سوال آخر) خوبِ خوب گوش کنید ببینم کیا میتونن جواب این یکی سوالم رو بدن. بچهها پیامبر مهربون ما قبل از اینکه از این دنیا برن به مردم گفتن درسته که من همیشه حواسم بهتون هست و از توی بهشت براتون دعا میکنم، ولی بعد از من یه بابای خیلی خیلی مهربون مثل خودم هست که شما رو همونقدر که من دوستتون دارم، دوستتون داره و حواسش بهتون هست. اسم اون بابای مهربون، امام علیه. بعد از امام علی علیه السلام، امام حسن علیه السلام شدن بابای مهربونِ مردم. بعدش امام حسین علیه السلام. هر امامی که شهید میشد، یک امام مهربون دیگه، میشد بابای مهربون مردم. حالا کی میدونه الان کدوم امام مثل پیامبر بابای مهربون و دلسوز ماست؟ ... آفرین. امام مهدی علیه السلام که دوازدهمین و آخرین اماممون هستن، از مامان و بابای خودمون هم ما رو بیشتر دوست دارن. درست مثل پیامبر مهربونمون. حالا که امام مهدی علیه السلام انقدر مهربونن، حتی از بابا و مامان خودمون هم ما رو بیشتر دوست دارن، بیاین یه دسته گل خوشگل و خوشبو هم به امام مهربونمون حضرت مهدی علیه السلام هدیه بدیم.
{در انتهای برنامه، بچهها میتوانند به صورت گروهی تصاویر بزرگی با موضوع «پیامبر و مهربانیاش با دیگران» را رنگآمیزی کنند. برای جذابیت بیشتر، میتوانید از تکنیکهای متفاوتِ رنگآمیزی استفاده کنید. مثلا تکنیک ضربه زدن (به جای رنگ آمیزی عادی، با نوک مداد یا پاستل به صفحه مورد نظر ضربه میزنیم. به صورت تق تقهای ممتد و کنار هم) یا از بچهها بخواهید با خطوط حلزونی یا هاشوری رنگآمیزی کنند. بسته به شرایط، از رنگ انگشتی هم میتوان استفاه نمود. همچنین، تصویر هر گروه، میتواند با گروه دیگر متفاوت باشد. مانند تصاویر زیر:}




